جعفر شهرى باف
43
طهران قديم ( فارسى )
ممنوعيّت نيافته غدغن نشده بود ، هر تكيه و محلهاى دستهاى راه ميانداختند و از آن جمله يكى هم دستهء قزاقخانه بود كه بسرپرستى ( سردار سپه رضا خان ) با علم و كتل و طبل و مزقان دهههاى اول محرم راه ميافتاد و سردار سپه هم جلو آن سروپاى برهنه و اشكريزان و نوحهخوانان ببازار آمده گشتى زده به تكيه قزاقخانه مراجعت مينمود . در يكى از اين سالها كه روز عاشورائى اين بنده نيز در مسجد تركها در زمره عزاداران نشسته بودم ، دستهى قزاقخانه وارد شده دور مسجد طوافى كرده براى زدن سينه به زمين نشست و سردار سپه كه پيشاپيش دسته حركت مينمود به منبر صعود كرد و مشت كاهى كه با خود از غربال كاهكش دسته برداشته بود به آسمان كه مقدارى از آن نيز بازگشته بسر و رويش نشست پاشيده صدا بلند نموده گفت : اى امام حسين ! اى پسر فاطمه ! كجا بود رضا در روز عاشوراى تو در كربلا كه با همين قشون بياريت آمده سر و جان نثارت نمايد ، كه يكباره مسجد شور و ولوله و شيون و شين گشته ، قوىترين مرثيهاى شد كه مگر از عهدهى سردار سپه برميآمد ، ولى همين سردار سپه ، يا ( رضا ) ى كجا بود در صحراى كربلا ! وقتى به سلطنت رسيد ، اول كارى كه كرد غدغن روضه و عزادارى براى همان حسين پسر فاطمه بود ، در آن حد كه حتى پيرزنى در پستوى خانهء خود نتواند براى او ذكر مصيبتى كند كه در صورت معلوم شدن خود و روضهخوان و روضه گوشكن و اهل خانهاش دستگير و محاكمه و مجازات بشوند ! كه شايد اگر از او ضد و نقيض اين دو حالت سئوال ميشد ؟ ميگفت سياست يعنى همين چيزها و چه كسى رو راست و دل و زبان يكى جلو آمده كه من نيامدهام ؟ ! هر كه آمده با همين خدعه حيلهها و در باغ سبزها آمده من هم يكيش ! واقعهى دوم اينكه در همين ايام يعنى اوقات عزادارى كه نويسنده كودك نه ده سالهاى بودم ، بدنبال يكى از دستهها از مسجد محلمان كه كوچه عربها بود ، سينه زده ، دم « 5 » گرفته تا مسجد شيخ عبد الحسين رسيديم و در اينوقت كه ساعت از ظهر ميگذشت و شكمم از گرسنگى بمالش افتاده پوست سينهام از زدن به آن مجروح شده بود ، دسته را نوحهخوان نشانيده دستى « 6 » هم نشسته از آنها سينه « 7 » گرفت و بعد از آن بود كه سينىهاى نان و حلوا كه هر
--> ( 5 ) . همدهنى با نوحهخوان كردن ، جواب دادن . ( 6 ) . يك دست ؟ يك نوبت . سينهزدنى كه از برداشت نوحهخوان شروع شده به حسين حسين و سينههاى ممتد انجامد . ( 7 ) . جواب گرفتن .